کویر خفته و طوفان شن، نفس میبرد
ستاره، داغ تماشا ز آسمان میبرد
شبی که وهم فلز، آسمان ما را دوخت
طنین گام خطر، آرامش کودکان میبرد
هواپرست مغرور، تکیه بر عدد زده بود
بدون ترس، بهخیالش جهان ما را می برد
میان شن و شعاع سکوت طبس ناگاه
کبوتری به دعا، دست آسمان میبرد
شکست بال فلز، در دل شبی بیماه
صدای رعد قضا صدای دشمن میبرد
فلز و نقشه و عدد، کنار قدرت او
غبار بینفس روی دفتر خیال می برد
جهان شنید که قدرت نه در سلاح بشر
شرارهایست که دلهای بیامان میبرد
خدا به قطرهی شن، هیبت دریا داد
که موج پنهان، شکوه تنور نان میبرد
طبس شد آینه تا نسلها بدانندش
که دست حق، تخت قدرتمندان میبرد
از آن شبی که کویر، راز نهان را گفت
دل من از همهی تکیهها امان میبرد
هزار نقشهی پنهان، به باد شن سپردند
گمان باطل آن ها، برایشان زجر می برد
کنون هر آنکه به نام خدا نفس بکشد
ز یاد آن سحر انفجار، حرمان میبرد
به قدر اوست که عالم، قرار مییابد
که هرکه سوی دگر رفت، بهتان میبرد
به یک نسیم، بنای غرور میلرزد
همان نسیم، غم از سینه ی مومنان میبرد
تکرّر قصهی قدرت، میان شن، میان موج
امروز ناخدای کشتی ما، ناز ناوها را می برد
طبس، روایتی از قدرت نهان خداست
که در سکوت، صدا را به بیصدا میبرد
کسی نداشت به جز او، کلید این در راز
که با اشارت او ،دست دشمنان را می برد
خدای واقعه ی طبس،خدای خلیج فارس
به قدر اوست که موج، ناوهارا دور می برد
تو نیز تکیه مکن بر عدد، بر اسلحه، بر نام
که هرکه به اوتکیه کرد،دل ازدنیا می برد
آخرین نظرات